طناب را به گردنم انداختند گفتند اخرین آرزویت؟؟؟

گفتم دیدن یار.....گفتندخسته است.....تاصبح طناب می بافت.....

پرسیدند دوستش داری؟گفتم دنیای من است.....

گفتنددوستت دارد گفتم تنها سوال من است.........